X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387

ماراتن بزرگ (مشعر)

راه افتادیم...8.6 کیلومتر راه داشتیم تا مشعر...یه اتوبان 4 بانده که 2 میلیون آدم داشتن توش راه می رفتن... احتمال گم شدن و جدا افتادن از کاروان خیلی زیاد بود...حاج آقای روحانیمون 5 تا جوون از جمله منو انتخاب کرد و 11 نفر رو بهمون سپرد و قرار شد مسئولیت اینها تا رسیدن به مقصد با ما باشه ... یه نگاهی به قرص ماه کردم... یا علی بن موسی الرضا...آقا خودت کمک کن... یه جوری راه می رفتم که آخرین نفر کاروان باشم تا کسی جا نمونه... خلاصه بدون اینکه کسی بهم بگه عملا عقبه لشکر دست من بود

2 ساعت اول راهپیمایی بد نبود... یواش یواش داشت سختتر می شد... تراکم جمعیت بیشتر می شد و به تبع اون راه رفتن مشکلتر... پای بی جوراب و سنگریزه رفتن توی دمپایی هم خودش اوضاع رو سختتر می کرد...4 ساعت راه رفتن مداوم و بی استراحت یه طرف ، ابتدای ورودی مشعر هم یه طرف... تراکم جمعیت یه هو بیشتر شد... چرخی ها و ویلچر بر های هم از پشت امانتو می گرفتن و پوست پاتو می کندن... پاکستانی ها هم که متخصص هل دادن و له کردن جمعیت، یکی دو جایی نزدیک بود باهاشون درگیر بشم...حدود 2 کیلومتری در حال له شدگی کامل راه بردنمون (راه نمی رفتیم ...می بردنمون) ...

منم که روزه ... نه صبحونه خورده بودم نه ناهار... افطار هم که توی راه بودیم و به غیر از یه نوشابه هیچی نداشتم... اشتباه کرده بودم از غدای صبح چیزی بر نداشته بودم...بد جور ضعف برم داشته بود...عرق سردی که نشونه افتادن فشارم بود روی پیشونیم نشسته بود... کف پام داشت تاول می زد... و بد تر از همه اینکه چشمم بعضی وقت ها سیاهی می رفت... دیگه داشتم تلوتلو می خوردم... نوشابه بهترین دوای دردم بود... مقدار زیادی قند داشت و به همین علت انرژی زیادی به آدم می داد و در ضمن کم حجم بود ... رفتم پیش حسن آقا –هم اتاقیم-  دید حالم خرابه گفتم نوشابه داری حاجی؟... نوشابه نداشت...قرار شد بگرده توی کاروان ببینه کی داره ازش برام بگیره.... یه خورده بعد اومد پیشم گفت هیچکی نداره فقط یه دونه تونستم پیدا کنم اونم تو جیب آقای نصیری، روش نشده بود بهشون بگه... رفتم یه خسته نباشید به حاج آقا نصیری گفتم ...آخه علم غیب نداشت بنده خدا که بدونه سلام گرگه بی طمع نیست...منم که طبق معمول روم نشد بهش بگم...

مشعر دیگه مثل عرفات از چادر خبری نبود باید تا صبح کنار اتوبان می خوابیدیم در حالی که یه عده کثیری از کنارمون رد می شدن... جا پیدا کردن توی اونجا هم خودش دردسر زیادی داشت... باید یه جایی پیدا می کردیم که 55 نفر بتونن کنار هم زیر اندازاشون رو پهن کنن و بخوابن...یه سری کانتینر خیلی بزرگ کنار جاده بود که به مردم بسته بندی غدا هدیه می داد تا فقیر فقرا بخورن...هجوم جمعیت بود که از این ماشین آویزون بودن... کنار کانتینره یه جا پیدا کردیم و بساط کردیم... کار خوبی نبود ولی هم کاروانی ها رفتن و مقدار زیادی از این بسته ها رو گرفتن و شروع کردن به خوردن

یه غذای سبکی برای شب کاروان بهمون داده بود و از اونجایی که ساک منو تو عرفات حسن آقا جمع کرده بود و از شانس خوب!! بسته غذای منو جا گذاشته بود و این وقتی معلوم شد که ملت غذای بسته شونو خورده بودن ... تنها چیزی که برای خوردن مونده بود همین غداهای هدیه بود که کانتینر می داد... داشتم از گشنگی تلف می شدم... یکی از هم کاروانی ها مسئول تهیه بسته بندی از کانتینر بود یه بسته بهم تارف کرد... محتویاتش: یه لیوان آب و یه دونه آب میوه و یه کیک و یه بسته بیسکویت و چندتا شکولات بود... کیکه رو باز کردم برام از کباب برگ هم خوشمزه تر به نظر می یومد...کیکو پرت کردم یه گوشه ای از گشنگی تلف می شدم بهتر از این بود که صدقه وهابی ها رو می خوردم... برای فراموش کردن گشنگی خوابیدم... تا صبح این کانتینر بالای سرمون هی هر یه مدت یه بار استارت می زد ...لابد سردشون شده بود می خواستن بخاری بگیرن... از زیر پامون هم که یه دریا آدم رد می شد...سرماهم که بیداد می کرد... کلا خواب عمیقی نکردیم

حدود 3.5 نصفه شب بود که بلند شدم وضو گرفتم بعد چند رکعت نماز... کتاب دعامو دوره کردم... تا نماز صبح صبر کردیم که وقوفمون کامل بشه ...نماز رو به جماعت خوندیم ...چند نفری رفته بودن دستشویی و به علت شلوغی دیر کرده بودن... گروه که کامل شد به راه افتادیم...هوای ملسی بود که نشون از روزی گرم رو می داد...

نظرات (7)
قطره
پنج‌شنبه 5 دی‌ماه سال 1387 ساعت 10:54 ب.ظ
پاسخ:
البته من نامه نانوشته می تونم بخونم اما کامنت نانوشته رو نه! تازه سعدی هم تو شعرش جزو توانایی هام نیاورده
امتیاز: 0 0
قطره
جمعه 6 دی‌ماه سال 1387 ساعت 11:58 ق.ظ
بله .بدون متن رد شده بود
امتیاز: 0 0
سلام
شنبه 7 دی‌ماه سال 1387 ساعت 10:42 ق.ظ
http://abna.ir/data.asp?id=129448&lang=1
http://www.shia-news.com/fa/pages/?cid=11680
پاسخ:
واقعا که...چی بگم...چی دارم که بگم...چو ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...از کسی که احمدی نژاد رو معجزه قرن بدونه این حرفا بعید نیست
امتیاز: 0 0
قطره
شنبه 7 دی‌ماه سال 1387 ساعت 10:47 ب.ظ
فکر کنم شما استعداده اینو دارین که یه چت روم باز کنین!
چون وبلاگ تون داره به یاهو مسنجر و چت کردن تبدیل می شه.
از اون شکلکا هم که نیست تا بزارم
امتیاز: 0 0
قطره
یکشنبه 8 دی‌ماه سال 1387 ساعت 12:13 ق.ظ
هر چی سعی می کنم جواب ندم نمی شه.
مثله اینکه قرار بود تند تر بنویسین .محرم شروع می شه ها
امتیاز: 0 0
قطره
سه‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1387 ساعت 08:53 ب.ظ
ببخشید شما مدینه بعد بودین ؟ به گمانم مدینه موندینو بر نگشتین ؟ چون انگار هنوز به اینترنت دسترسی ندارین؟
یا شایدم....
عالم همه قطره اند و دریاست حسین
محرم شروع شد و داره به نیمه ی دهه اول می رسه شما هنوز در منی هستین خیلی التماس دعا !!!!
پاسخ:
خوب من چی کار کنم....وقت سر خواروندن ندارم...۱ ماه نبودم همه کارها ریخته سرم...بازم پس فردا دارم می رم...می خواین دفتر خاصراتم رو بفرستم شما تایپ کنین؟ (شکلک بچه بسیار بسیا پر رو به توان ان)
امتیاز: 0 0
نصیری
یکشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1388 ساعت 09:44 ق.ظ
حاج محمد اگه خدا دوباره قسمت کرد حتما یه نوشابه برات تو مسیر عرفات مشعر خواهم داشت
پاسخ:
یک ربع داشتم بعد از دیدن پیامتون می خندیدم
-----

دلم براتون تنگ شده...ببینیمتون
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد